کَلِمات

بیا و دَم را دَریابیم

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

فردین دمر مُرد و معرفتُ به درک برد

دیگه وقتی وارد زورخونه میشی دور تا دورشو که نیگا میکنی یه پهلوون نیست، دیگه وقتی دور تا دورتو نیگا میکنی یه بامرام نیست، دیگه وقتی گذرت به زیر گذر بازارچه میوفته کسی حافظ جونو مالو ناموس مردم نیست، فردین که مُرد معرفتو برد از راهو رسمشم فقط یه عکس موند رو دیفال مردم.

اسمش که هست، معرفتو میگم ولی ندیدم دسته کسی شاید مثل ضامن‌داره که نباید از تو قلافش بیاد بیرون و گرنه دردسر میشه واسه صاحابش، حالا که اسمشم نیست کاش یه جا خاکش میکردن حداقل سالی به سالی یه سالگرد واسش میگرفتن میگفتن دادا ایشون که زیر خروار خروار خاکه معرفته یه زمانی آقایی بود واسه خودش یه تار موش قده یه دسته چک الان میارزید.

آی معرفت گفتن شما دُر گران بهایی که به هر کس ندهندش ولی شما بیاوو باش بزار مردم ببیننت بگن هست، حالا از قلافتم در نیومدی ما میگیم بازم شکر که هست.


۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۴ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

امید آخرین مصیبت است

امید داشتن گاهی آخرین مصیبت است، مصیبتِ به دوش کشیدنِ رنجی بی‌پایان ...

امید نگه داشتن آخرین رشته ریسمان ریش و پاره شده است، بی آنکه بدانی ریسمانی که چنگ میزنی چیست ...

امید گاهی خوشحالی‌ست، گاهی ترس و گاهی سرابی است بی سر و سامان ...

امید همان لحظه نجات از غرق شدن است، و غرق شدن هم پایان نیست ...

امید همه شعر و شعور و آگاهی‌ست، حتی اوقاتی که معنی شعور و آگاهی درد است ...

امید شاید آخرین مصیبت است. 



۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

باد در گندم زار

مثل تمام لحظات دلپذیز تنهایی می ماند ... و زمانی که برا بودنت جشن خواهی گرفت

همانند باد خنکی که در هنگام عبور از مزرعه و عشق بازی آب و گیاه به صورتت می‌خورد ...

حس تک تک قطرات باران در برخورد با گونه‌های زمین، پر احساس اما غمگین

همانند رقص گندمزار در ریتم باد، آرام و دلنشین ...

همانند حس رهایی و مواج بودن بر پیکر پهن آسمان، دقیقا همان حال

حال باد در گندم زار

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلی که برای دلدادگی درد می‌کرد و مغزی که از کار افتاد.

همیشه عشق همه چیز نیست. عشق برای شروع خوب است ولی برای ادامه راه کافی نیست. عشق تب و تاب نیست آرامش است.
برای سپری کردن یک عمر زندگی عقل باید باشد با چاشنی عشق، نه عشق باشد با چاشنی عقل . اگر تنها عشق باشد عقل را از بین ببرد و ادامه راه را سخت بنماید. عشق و شب، شمع، می و معشوق آن چیزی نیست که تو شنیده‌ای. هرکس را توان پیموندن راه حقیقی عشاق نیست. عشق عقل است، ایمان است، فکر است و باقی صبوری ... 
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

جوانه بزن

همه‌ی ما به دنبال تغییر هستیم، بدون آنکه بخواهیم خودمان را تغییر دهیم. یاد گرفته‌ایم، ایراد بگیریم بدون اینکه چیزی یاد داشته باشیم. همه چیز  دقیقا از همه‌ی ما شروع می‌شود ...

از من شروع می‌شود، و من شروع به جوانه زدن خواهم کرد، جوانه‌ای که در عمق جانش آگاهی است و آگاهی لازمه تغییر است.  یاد گرفته‌ایم بیشتر از اینکه بدانیم، بخواهیم و بیشتر از آن که بخواهیم، ندانیم. مَملکت مُلک ما شدن است و ما از فرد و جوانه زدن نفرات و پیوند خوردنشان گلستان می‌شود. "ما" از منی که یک انسان نیستم، یک اندیشه‌ام شکل خواهد گرفت.

جوانه بزن و جانی تازه تزریق کن به جان بودن و خواستنمان، جوانه‌ای پر از دانش و اندیشه‌ی نو برای امروزمان و آینده‌ای بی انتها ...

۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۹ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰