کَلِمات

بیا و دَم را دَریابیم

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ نویسی» ثبت شده است

بباز علیرضا بباز

بِباز علیرضا بباز؛ جون مادرت بباز علیرضا تا آبروی نداشتمونُ شاید تو زنده کنی

بباز علیرضا بباز؛ تا عرقِت خشک نشده پهلون بباز تا هرچی صبحُ شب کردی واسه قهرمانی یادت بمونه

بباز علیرضا بباز؛ واسه غزه، رام ا... ، شام، سوریه، میانمار، یمن، نیجیریه واس نصف دنیا بِباز

بباز علیرضا بباز؛ باخت مفتِ چَنگت پهلون تو واسه ما گنده‌تر از مدالی واسه اونا هم لابد همین فِنتیه

بباز علیرضا بباز؛ واسه پر کردن آخرین سَنگرت بباز

بباز علیرضا بباز ...

۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حاجی واشنگتن

علی حاتمی (خداوند رحمتشان کند) در سینمای ایران نه تنها یک اسم بلکه یک صفت بزرگ برای سینما بود. خیلی‌ها سینما را با استاد علی حاتمی شناختند و بسیاری با ایشان شناخته شدند. اگر نخواهیم اغراق کنیم علی حاتمی را می‌توان برترین دیالوگ نویس سینمای ایران معرفی کرد که دیالوگ‌های مشهورشان در فیلم‌های حاجی واشنگتن، مادر، کمال الملک، سوته دلان و ... همیشه در یادها می‌ماند.

دیالوگ وَزین و غَرا از فیلم "حاجی واشنگتن" را بخوانید : 

فکر و ذکرمان شد کسب آبرو. چه آبرویی ؟

مملکت رو تعطیل کنید. دارالایتام دایر کنید درست تره .

مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید.

قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق النفس می‌دهند.

"باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم"

میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل تر .

ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده.

چشم‌ها خمار از تراخم است.

چهره‌ها تکیده از تریاک.

خلق خدا به چه روز افتادند از تدبیر ما؛ دلال، فاحشه، لوطی، لـله، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خودش شغلی است.

ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

چه انتطاری از این دودمان با آن سرسلسله آخته؟

حقیقتا ما تمدنی کهن داریم یا کهنه!

۲۵ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی خلیج فارس در یک اسم خلاصه می‌شود ...

وقتی اسم خلیج فارس را می‌شنویم، نمی‌دانیم به خود به بالیم یا گریه کنیم. برای نامش قطعه قطعه می‌شویم اما جانش را پاره کرده‌ایم، واقعا ما با یک خلیج همیشه فارس یک خزر یک ارومیه یک هامون چه کرده‌ایم !!!

در آخر از خلیج فارس و خزر یک اسم می‌ماند و خلیج‌ها و تالاب‌ها و دریاچه‌ها را در زیر اشغال بی فرهنگی‌مان دفن می‌کنیم. ما با اسمش زنده‌ایم و آن از بی توجهی ما زار می‌زند. ما با اشغال و کثافت عشق می‌ورزیم و آن از عشق ما حالش بد می‌شود. ما هشتگ می‌زنیم و آن از نفتی که تمام تنش را سیاه و آلوده کرده زجه می‌کند.

واقعا ما با یک خلیج فارس چه کرده‌ایم ...

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۶ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

فردین دمر مُرد و معرفتُ به درک برد

دیگه وقتی وارد زورخونه میشی دور تا دورشو که نیگا میکنی یه پهلوون نیست، دیگه وقتی دور تا دورتو نیگا میکنی یه بامرام نیست، دیگه وقتی گذرت به زیر گذر بازارچه میوفته کسی حافظ جونو مالو ناموس مردم نیست، فردین که مُرد معرفتو برد از راهو رسمشم فقط یه عکس موند رو دیفال مردم.

اسمش که هست، معرفتو میگم ولی ندیدم دسته کسی شاید مثل ضامن‌داره که نباید از تو قلافش بیاد بیرون و گرنه دردسر میشه واسه صاحابش، حالا که اسمشم نیست کاش یه جا خاکش میکردن حداقل سالی به سالی یه سالگرد واسش میگرفتن میگفتن دادا ایشون که زیر خروار خروار خاکه معرفته یه زمانی آقایی بود واسه خودش یه تار موش قده یه دسته چک الان میارزید.

آی معرفت گفتن شما دُر گران بهایی که به هر کس ندهندش ولی شما بیاوو باش بزار مردم ببیننت بگن هست، حالا از قلافتم در نیومدی ما میگیم بازم شکر که هست.


۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۴ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

عامه نمی‌فهمیدند

نکته آنست که ادبا و علما می‌گفتند و عامه نمی‌فهمیدند جز ناعاقلان، آنان که بیشتر از عوام الناس راست گفتند و راست شنیدند. راست گویی برای عامه عادت نبود و برای خواص منفعت نداشت. همی اندیشیدند که بر بساط عالم از برای راست کردار، چیزی حاصل نشود و دغل باز بسیار برای جمیع مخلوقین عزیزتر است. 

آنکه بیشتر می‌اندیشید را مرتد خوانند وانکه فریب پیشه می‌کرد خلیفه می‌پنداشتند. حال آنکه آنان که چنین دغل کرده‌اند به کدامین آیین رفته‌اند کسی هرگز پی نبرد. یا پیشتر از پیش بسیاری از برایشان این چنین نقل کرده‌اند و ما چنین گفتار کنیم :


آنان که چنین از برای صنعت فانی کوشند    همه دنیا و دین و آخرت از چه فروشند


۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

دَم را دَریابیم

شنیدن این حرف چه ساده اما فهم آن چه سخت می‌تواند باشد. به همان سختی که حکیمی چون خیام سال‌ها در میان مردم زیست برای درک و بسط همین مفهوم. 

مفهومی که صادق هدایت بیش از ده سال وقت گذارند و در میان ذهنیات خیام غوطه ور شد تا به ترانه‌های خیام و "دم را دریابیم" برسد. البته گویی برداشت عوام الناس از قدیم الایام در این مورد چیز دیگری است، اما پشت این دَم یک سادگی بزرگ است نه یک لودگی کوچک.
توصیه شده است به خواندن کتاب و شعر اما نگفته‌اند چه کتابی ! اما رباعیات خیام و ترانه‌های خیام صادق هدایت می‌بایست جزء کتب درسی باشد نه برای تزئین کتابخانه و ویترین مغازه‌ها ...

۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

امید آخرین مصیبت است

امید داشتن گاهی آخرین مصیبت است، مصیبتِ به دوش کشیدنِ رنجی بی‌پایان ...

امید نگه داشتن آخرین رشته ریسمان ریش و پاره شده است، بی آنکه بدانی ریسمانی که چنگ میزنی چیست ...

امید گاهی خوشحالی‌ست، گاهی ترس و گاهی سرابی است بی سر و سامان ...

امید همان لحظه نجات از غرق شدن است، و غرق شدن هم پایان نیست ...

امید همه شعر و شعور و آگاهی‌ست، حتی اوقاتی که معنی شعور و آگاهی درد است ...

امید شاید آخرین مصیبت است. 



۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

هشیار در میان مستان

بیشتر که فکر می‌کنم، پی می‌برم که هر چه بزرگ تر می‌شویم کوچک‌تریم و هر چه کوچک‌تر بنگریم بزرگ‌تر دیده می‌شویم. و اما گاهی دلمان می‌خواهد جای کسی باشیم که می‌تواند فقط با یک بیت شعر ناب، جان ما را به روح آسمان وصل کند. همانند این بیت از صائب تبریزی :

کفاره شراب‌ خوری‌های بی حساب      هشیار در میان مستان نشستن است

صائب را پیش‌تر نمی‌شناختیم، اما با این شعر گویی در میانه‌ی راه رفاقتیم. این شعر دل انگیز بیشتر از یک متن نظم ادبی است.

.

آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گره چشم بستن است

هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است

ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده است غافل که حد شکر، لب از شکر بستن است

طفلی است راه خانه خود کرده است گم هر ناقصی که در صدد عیب جستن است

شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاه خال تو چون سپند درانداز جستن است

ما از شکست توبه محابا نمی کنیم چون زلف، حسن توبه ما در شکستن است

کفاره شراب خوریهای بی حساب هشیار در میانه مستان نشستن است

غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوش موی سفید، رشته به انگشت بستن است

درمان ما که سوخته ایم از فراق می چون داغ لاله در دل ساغر نشستن است

بستن به گوشه دل عشاق، خویش را دامان خود به شهپر جبریل بستن است

صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش در رهگذار سیل، فراغت نشستن است 

۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

باد در گندم زار

مثل تمام لحظات دلپذیز تنهایی می ماند ... و زمانی که برا بودنت جشن خواهی گرفت

همانند باد خنکی که در هنگام عبور از مزرعه و عشق بازی آب و گیاه به صورتت می‌خورد ...

حس تک تک قطرات باران در برخورد با گونه‌های زمین، پر احساس اما غمگین

همانند رقص گندمزار در ریتم باد، آرام و دلنشین ...

همانند حس رهایی و مواج بودن بر پیکر پهن آسمان، دقیقا همان حال

حال باد در گندم زار

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلی که برای دلدادگی درد می‌کرد و مغزی که از کار افتاد.

همیشه عشق همه چیز نیست. عشق برای شروع خوب است ولی برای ادامه راه کافی نیست. عشق تب و تاب نیست آرامش است.
برای سپری کردن یک عمر زندگی عقل باید باشد با چاشنی عشق، نه عشق باشد با چاشنی عقل . اگر تنها عشق باشد عقل را از بین ببرد و ادامه راه را سخت بنماید. عشق و شب، شمع، می و معشوق آن چیزی نیست که تو شنیده‌ای. هرکس را توان پیموندن راه حقیقی عشاق نیست. عشق عقل است، ایمان است، فکر است و باقی صبوری ... 
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰